
تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را،
کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..
در شبی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم
تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم
پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس
تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم
در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش.
دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..
میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!
اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!
چنان عاشق چنان ديوونه حالم
که مي خوام از تو و از دل بنالم
هنوزم با همين ديوونه حاليم
يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم
گر بر فلکم دست بدی چون یزدان
برداشتمی من این فلک را ز میان
از نو فلکی دگر چنان ساختمی
کازاده بکام دل رسیدی آسان
اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم
اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم
اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم
ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم
دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!
نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي
نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي
من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن
در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي
جز من اگرت عاشق و شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو،نيست بگو،راست بگو...!
تورا مي خواستم تا در جواني
نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم
چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟
تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم
ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري
من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم
کاش هرگز در محبت شک نبود
تک سوار مهرباني تک نبود
کاش بر لوحي که بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حک نبود
اي نگاهت رونق فرداي من ... در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق ............... با تو ماندن بهترين روياي من
اي که بر لبهاي ما طرح تبسم مي شوي
دعوت ما بوده اي، مهمان مردم مي شوي ؟!!!
درسکوت دادگاه سرنوشت
عشق برما حکم سنگيني نوشت
گفته شد دل داده ها از هم جدا
واي بر اين حکم و اين قانون زشت
عاقبت یک روز مغرب محو مشرق مي شود
عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود
شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير
مهرباني حاکم کل مناطق مي شود
دور از تو ای خسته خوبان چه نويسم؟
من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم
ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد
با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟
تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب
بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب
تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه
چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب
رفتی و ندیدی که چه محشر کردم
با اشکتمام کوچه را تر کردم
وقتي که شکست بغض تنهايي من
وابستگي ام را به تو باور کردم