تبليغاتX

بگذاريد وبگذريد.ببينيد ودل نبنديد.چشم بياندازيدودل نبازيدكه دير يازود بايد گذاشت وگذشت.(امام علي ع)

=

anythingofanywhere
كل بازديدها:
افراد آنلاین:


anythingofanywhere


Google
  
            
     در كل اينترنت
     در اين سايت

 





                   

رسوايي 

دانـش آمـوزي بـه وقـت امتـــــــحـان                     با كتـاب خود به صحـــــــرا شد روان

رفت و بر شاخ درختي شد ســـــوار                     تا كه باشد ايمن از هر گيـــــــر و دار

در محـلي خالـي از هـر شـور شـــر                     همچنان مي كــرد درس خــــود زبــر

ناگه از روي درخـت آن نيك بخــــــت                     يه نگــاه افكنـــد در زيــر درخـــــــــت

ديــد زيبـا طلـعتي شــهوت پـرســت                    در بــر نا مـحرمـي افتــاده مســــــت

مـرد هر دم در كنـارش ميــــــكشاند                    باده خودميخورد و بر وي مي خورانـد

بوسـه مـي زد بر لـب او با شتـــــاب                     چون عزب بود وز شــــهوت درعـذاب

خواست كم ،كم تنگش اندربر كشد                     تا به مستـي ليـف او را ور كشـــــــد

بـــر ســـر آن لا كتــاب بــــد نـــــهاد                     ناگــــه از بــالا كتـــــابـي اوفتــــــــاد

از سرش يك باره شور ی مــي پريد                      جانـب بــالا نـــگاهي كـــرد و ديـــــد

نو جــوانـي ناظـر اعمــال اوســـــت                     مو بـه مو اگــــاه از افعال اوســـــــت

او  گمـان  ميــكرد ، زان كـار خـــطا                        كـس نــدارد آگــهي غيــر از خــــدا

آن كه دزدي مي كند ، دارد گمــان                     كز نظر ها هست اعمـالش نـهــــــان

در ره بد چون كه پويان پاي ماسـت                     ديــده ي بـيننـده ای بيـناي ماســــت

گر بـدان بيننـده لـخـتي بنــگريــــم                      جمــله بر رسوايــي خــود پي بريـــم

                     

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 22:37  توسط  محمد حسن   | 


 

اگر فکر می کنید با هوش هستید معما های زیر را حل  کنید ؟!

ببینم چی کار می کنیدا

الف - منظور از عبارت شوخي وار «اِوري بادي خربا بوزه ايتينگ كُنه پا لَرزِشم سي تينگ كُنه» چيست؟

ب - پس از آن كه شمعي روشن بود, سر ديگر آن را نيز روشن كرديم ويك سوم ساعت ديگر طول كشيد تا شمع سوخت . اگر شمع در آغاز از دو طرف روشن شده بود ويك سر آن تنها زماني كه يك سوم مياني آن باقي مانده بود , خاموش مي شد, سوختن شمع چه مدت طول مي كشيد؟

پ - این مساله رو انشتین تو قرن نوزده مطرح کرده و گفته 98 درصد مردم دنیا قادر به حل اون نیستند.

مساله:
1- در یک خیابون 5 خونه وجود داره که با پنج رنگ متفاوت رنگ شدن.
2- تو هر خونه یه نفر با ملیت متفاوت با بقیه زندگی میکنه    
3- هر کدوم از 5 صابخونه یه نوشیدنی متفاوت, یه مارک سیگار متفاوت دوست داره و یه حیوون متفاوت تو خونه نگهداری میکنه       

سوال اینه که کی تو خونه ماهی نگهداری میکنه با این شرطها که:          

1- انگلیسه خونه اش قرمزه
2- سوئدیه تو خونه سگ نگه میداره
3- دانمارکیه چای دوست داره
4- خونه سبز رنگ سمت چپ خونه سفیده
5- صاحب خونه ی سبز رنگ قهوه دوست داره
6- کسی که سیگار پالمال میکشه پرنده نگهداری میکنه
7- صاحب خونه زرد رنگ سیگار دانهیل میکشه
8- مردی که تو خونه وسطی زندگی میکنه شیر دوست داره از نوشیدنی ها(نه حیوونا)
9- نروژیه تو اولین خونه زندگی میکنه
10- مردی که بلندز میکشه همسایه اونیه که گربه نگهداری میکنه
11- مردی که اسب نگهداری میکنه همسایه مردیه که دانهیل میکشه
12- مردی که بلو مستر میکشه ماءالشعیر دوست داره
13- آلمانیه سیگار پرنس میکشه
14- نروژیه همسایه اونیه که خونه اش آبیه
15- مردی که بلندز میکشه همسایه ای داره که آب دوست داره بین نوشیدنیها.

ت :معمای سوم:يكنفر به شهري وارد شد و تصميم گرفت نزد سلماني برود و سروصورتش را اصلاح كند. آن شهر دو سلماني بيشتر نداشت. وقتي مرد بسراغ نخستين سلماني رفت، ....

مطلب را به صورت کامل  در در ادامه مطلب بخوانید .


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 22:1  توسط  محمد حسن   | 


 بی شک تا به حال در سایتها و کتابها و مجله های مختلف تصاویر متعدد و جالب فراوانی را با عنوان خطای چشم دیده اید .

اما حتما برایتان جالب خواهد بود که اینبار به جای تماشای یک تصویر خطای چشمی تنها به یک موزیک گوش کنید تا شما هم از خطای شنوایی خود متحیر شوید !


بله درست خواندید … خطای شنوایی !

 

چرا این اتفاق می افتد ؟

 

این موزیک تا لحظه نگارش این مطلب حدود ۸۰۰۰۰۰ بار در یوتوب ، گوش داده شده است

برای تست اینجا را کلیک کنید

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 20:33  توسط  محمد حسن   | 


دخترک حاضرجواب (داستان)

يک روز يک دختر کوچک در آشپزخانه نشسته بود و به مادرش که داشت آشپزى مى‌کرد نگاه مى‌کرد.

ناگهان متوجه چند تار موى سفيد در بين موهاى مادرش شد.

از مادرش پرسيد: مامان! چرا بعضى از موهاى شما سفيده؟

مادرش گفت: هر وقت تو يک کار بد مى‌کنى و باعث ناراحتى من مى‌شوي، يکى از موهايم سفيد مى‌شود.

دختر کوچولو کمى فکر کرد و گفت: حالا فهميدم چرا همه موهاى مامان بزرگ سفيد شده!

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 23:5  توسط  محمد حسن   | 


ماجراي خر ما از کره گی دم نداشت چيست؟ (داستان)

مردی خری دید به گل در نشسته و صاحب خر از بیرون کشیدن آن درمانده .
مساعدت را ( برای کمک کردن ) دست در دُم خر زده قُوَت کرد ( زور زد ) . دُم از جای کنده آمد. فغان از صاحب خر برخاست که ” تاوان بده !”

مرد به قصد فرار به کوچه یی دوید، بن بست یافت. خود را به خانه ایی درافکند. زنی آن جا کنار حوض خانه چیزی می شست و بار حمل داشت ( حامله بود ). از آن هیاهو و آواز در بترسید، بار بگذاشت ( سِقط کرد ). خانه خدا ( صاحبِ خانه ) نیز با صاحب خر هم آواز شد.
مردِ گریزان بر بام خانه دوید. راهی نیافت، از بام به کوچه ایی فروجست که در آن طبیبی خانه داشت.

جوانی پدر بیمارش را به انتظار نوبت در سایه دیوار خوابانده بود؛ مرد بر آن پیر بیمار فرود آمد، چنان که بیمار در حای بمُرد. پدر مُرده نیز به خانه خدای و صاحب خر پیوست !

مَرد، هم چنان گریزان، در سر پیچ کوچه با یهودی رهگذر سینه به سینه شد و بر زمینش افکند.
پاره چوبی در چشم یهودی رفت و کورش کرد. او نیز نالان و خونریزان به جمع متعاقبان پیوست !
مردگریزان، به ستوه از این همه، خود را به خانه قاضی افکند که ” دخیلم! “. قاضی در آن ساعت با زن شاکیه خلوت کرده بود. چون رازش فاش دید، چاره رسوایی را در جانبداری از او یافت و چون از حال و حکایت او آگاه شد، مدعیان را به درون خواند .

نخست از یهودی پرسید .
گفت : این مسلمان یک چشم مرا نابینا کرده است. قصاص طلب می کنم .

قاضی گفت : دَیتِ مسلمان بر یهودی نیمه بیش نیست. باید آن چشم دیگرت را نیز نابینا کند تا بتوان از او یک چشم برکند !
و چون یهودی سود خود را در انصراف از شکایت دید، به پنجاه دینار جریمه محکومش کرد !
جوانِ پدر مرده را پیش خواند .

گفت : این مرد از بام بلند بر پدر بیمار من افتاد، هلاکش کرده است. به طلب قصاص او آمده ام .
قاضی گفت : پدرت بیمار بوده است، و ارزش حیات بیمار نیمی از ارزش شخص سالم است.حکم عادلانه این است که پدر او را زیر همان دیوار بنشانیم و تو بر او فرود آیی، چنان که یک نیمه جانش را بستانی !

و جوانک را نیز که صلاح در گذشت دیده بود، به تأدیه سی دینار جریمه شکایت بی مورد محکوم کرد !
چون نوبت به شوی آن زن رسید که از وحشت بار افکنده بود، گفت :
قصاص شرعاً هنگامی جایز است که راهِ جبران مافات بسته باشد. حالی می توان آن زن را به حلال در فراش ( عقد ازدواج ) این مرد کرد تا کودکِ از دست رفته را جبران کند. طلاق را آماده باش !

مردک فغان برآورد و با قاضی جدال می کرد، که ناگاه صاحب خر برخاست و به جانب در دوید .
قاضی آواز داد : هی ! بایست که اکنون نوبت توست !

صاحب خر هم چنان که می دوید فریاد کرد :
مرا شکایتی نیست. محکم کاری را، به آوردن مردانی می روم که شهادت دهند خر مرا از کره گی دُم نبوده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 13:18  توسط  محمد حسن   | 


خانمی در زمین گلف مشغول بازی بود .ضربه ای به توپ زد که باعث پرتاب توپ به درون بیشه زار کنار زمین شد .
خانم برای پیدا کردن توپ به بیشه زار رفت که ناگهان با صحنه ای روبه رو شد .
قورباغه ای در تله ای گرفتار بود ، قورباغه حرف میزد ، و به خانم گفت : اگر مرا از بند نجات دهی سه آرزویت را براورده میکنم .
خانم ذوق زده شد و سریع قورباغه را ازاد کرد ، قورباغه گفت : نذاشتی شرائط براورده کردن ارزوها را  بگویم ، هر ارزوئی که برایت براورده کردم  10 برابرش را برای همسرت براورده میکنم .
خانم کمی تامل کرد و گفت مشکلی نیست .
آرزوی اول خود را گفت :من میخواهم زیباترین زن دنیا باشم .
قورباغه گفت : اگر زیباترین شوی همسرت 10 برابر از تو زیباتر میشود و ممکن است چشم زنهای دیگر بدنبالش بیافتد تو او را از دست دهی .
خانم گفت : مشکلی نیست چون من زیبا ترینم کس دیگری در چشم او بجز من نخواهد ماند ، پس ارزویش براورده شد .
بعد گفت که من میخواهم ثروتمندترین فرد دنیا شوم .
قورباغه به او گفت :شوهرت 10 برابر ثروتمندتر میشود و ممکن است به زندگی تان لطمه بزند .
خانم گفت :نه  هر چه من دارم مال اوست و ان وقت او هم مال من است ، پس ثروتمند شد .
آرزوی سومی را که گفت قورباغه جا خورد و بدون چون و چرائی براورده کرد .
خانم گفت :میخواهم به یک حمله قلبی خفیف دچار شوم .
نکته اخلاقی : خانمها خیلی با هوش هستند ، پس با هاشون درگیر نشین .
قابل توجه خواننده های مونث : اینجا پایان این داستان بود لطفا ادامه را نخوانید و کلی با خودتون کیف کنید      اما  ....
:
:
:
:
:
:
:
:
مرد دچار حمله قلبی 10 برابر خفیف تر از همسرش شد . 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 12:17  توسط  محمد حسن   | 


 حکایت اول :

شهسواري به دوستش گفت: بيا به كوهي كه خدا آنجا زندگي مي كند برويم.ميخواهم ثابت كنم كه اوفقط بلد است به ما دستور بدهد، وهيچ كاري براي خلاص كردن ما از زير بار مشقات نمي كند.
ديگري گفت: موافقم .اما من براي ثابت كردن ايمانم مي آيم .
وقتي به قله رسيد ند ،شب شده بود. در تاريكي صدايي شنيدند:سنگهاي اطرافتان را بار اسبانتان كنيد وآنها را پايين ببريد
شهسوار اولي گفت:مي بيني؟بعداز چنين صعودي ،از ما مي خواهد كه بار سنگين تري را حمل كنيم.محال است كه اطاعت كنم !
ديگري به دستور عمل كرد. وقتي به دامنه كوه رسيد،هنگام طلوع بود و انوار خورشيد، سنگهايي را كه شهسوار مومن با خود آورده بود،روشن كرد. آنها خالص ترين الماس ها بودند...
مرشد مي گويد: تصميمات خدا مرموزند،اما همواره به نفع ما هستند .

 

 حکایت دوم :


رام كنندگان حيوانات سيرك براي مطيع كردن فيلها از ترفند ساده اي استفاده مي كنند.زماني كه حيوان هنوز بچه است، يكي از پاهاي او را به تنه درختي مي بندند. حيوان جوان هر چه تلاش مي كند نمي تواند خود را از بند خلاص كند اندك اندك اي عقيده كه تنه درخت خيلي قوي تر از اوست در فكرش شكل مي گيرد.وقتي حيوان بالغ و نيرومند شد ،كافي است شخصي نخي را به دور پاي فيل ببندد و سر ديگرش را به شاخه اي گره بزند. فيل براي رها كردن خود تلاشي نخواهد كرد .پاي ما نيز ، همچون فيلها،اغلب با رشته هاي ضعيف و شكننده اي بسته شده است ، اما از آنجا كه از بچگي قدرت تنه درخت را باور كرده ايم، به خود جرات تلاش كردن نمي دهيم، غافل از اينكه : براي به دست آوردن آزادي ، يك عمل جسورانه كافيست .

 

حکایت  سوم :


مردي زير باران از دهكده كوچكي مي گذشت . خانه اي ديد كه داشت مي سوخت و مردي را ديد كه وسط شعله ها در اتاق نشيمن نشسته بود .مسافر فرياد زد : هي،خانه ات آتش گرفته است! مرد جواب داد : ميدانم .
مسافر گفت:پس چرا بيرون نمي آيي؟
مرد گفت:آخر بيرون باران مي آيد . مادرم هميشه مي گفت اگر زير باران بروي ، سينه پهلو ميكني
زائوچي در مورد اين داستان مي گويد : خردمند كسي است كه وقتي مجبور شود بتواند موقعيتش را ترك کند .

 

 حکایت چهارم :


مردي در نمايشگاهي گلدان مي فروخت . زني نزديك شد و اجناس او را بررسي كرد . بعضي ها بدون تزيين بودند، اما بعضي ها هم طرحهاي ظريفي داشتند .زن قيمت گلدانها را پرسيد و شگفت زده دريافت كه قيمت همه آنها يكي است .او پرسيد:چرا گلدانهاي نقش دار و گلدانهاي ساده يك قيمت هستند ؟چرا براي گلداني كه وقت و زحمت بيشتري برده است همان پول گلدان ساده را مي گيري؟
فروشنده گفت: من هنرمندم . قيمت گلداني را كه ساخته ام مي گيرم. زيبايي رايگان است .

 

 حکایت پنجم :


در روم باستان، عده اي غيبگو با عنوان سيبيل ها جمع شدند و آينده امپراتوري روم را در نه كتاب نوشتند.سپس كتابها را به تيبريوي عرضه كردند . امپراطور رومي پرسيد : بهايشان چقدر است؟
سيبيل ها گفتند: يكصد سكه طلا
تيبريوس آنها را با خشم از خود راند سيبيل ها سه جلد از كتابها را سوزاندند و بازگشتند و گفتند: قيمت همان صد سكه است !
تيبريوس خنديد و گفت:چرا بايد براي چيزي كه شش تا و نه تايش يك قيمت دارد بهايي بپردازم؟
سيبيل ها سه جلد ديگر را نيز سوزاندند و با سه كتاب باقي مانده برگشتند و گفتند:قيمت هنوز همان صد سكه است .
تيبريوس با كنجكاوي تسليم شد و تصميم گرفت كه صد سكه را بپردازد . اما اكنون او مي توانست فقط قسمتي از آينده امپراطوريش را بخواند .
مرشد مي گويد: قسمت مهمي از درس زندگي اين است كه با موقعيتها چانه نزنيم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم خرداد 1388ساعت 22:16  توسط  محمد حسن   | 


بقیه تصاویر را در ادامه مطلب ببینید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:21  توسط  محمد حسن   | 


 

تا نباشد این جدایی ها، کس نداند قدر یاران را،

کویر خشک می داند، بهای قطره باران را..

 

 

در شبی غمناک و بارانی تو را با لهجه ی گل های نیلوفر صدا کردم 

تمام شب برای با طراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم

پس از یک جستجوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تو را از بین گل هایی که در تنهایی ام رویید با حسرت جدا کردم

 

 

 

در دنیایی که همه به دنبال چشمان زیبا هستند تو به دنبال نگاه زیبا باش. 

 

 

دوست دارم بمیرم و سیاه پوشت کنم، دوست ندارم بمانم و فراموشت کنم..

 

 

میگن عاشقا عشقشون رو زیبا می بینن. این دفعه که دیدمت خیلی زیبا شده بودی. نمی دونم تو هر دفعه داری زیباتر میشی یا من عاشقتر؟!

 

 

اگر همون قدر که ستاره در آسمون هست ماه بود، باز هم آسمون بدون تو سیاه بود!

 

 

چنان عاشق چنان ديوونه حالم

که مي خوام از تو و از دل بنالم

هنوزم با همين ديوونه حاليم

يه رنگم، صادقم، صافم، زلالم

 

 

گر بر فلکم دست بدی چون یزدان

برداشتمی من این فلک را ز میان

از نو فلکی دگر چنان ساختمی

کازاده بکام دل رسیدی آسان

 

 

اگر خواهم غم دل با تو گویم جا نمی یابم

اگر جایی پیدا کنم تو را تنها نمی یابم

اگر جایی کنم پیدا تو را تنها یابم

ز شادی دست و پا گم می کنم خود را نمی یابم

 

 

دلا ديشب چه مي کردي تو در کوي حبيب من؟
الهي خون شوي اي دل تو هم گشتي رقيب من!

 

 

نگاهي کردي و از خود نگرانم کردي

نگران ، پيش نگاه دگرانم کردي

من نظر باز نبودم ، تو به يک چشم زدن

در چراگاه نظر ، چشم چرانم کردي

 

 

جز من اگرت عاشق و شيداست بگو
ور ميل دلت به جانب ماست بگو
ور هيچ مرا در دل تو جاست بگو
گر هست بگو،نيست بگو،راست بگو...!

 

 

تورا مي خواستم تا در جواني

نميرم از غم بي همزباني
غم بي همزباني سوخت جانم

چه مي خواهم دگر زين زندگاني؟

 

 

تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم

  ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم

بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري

من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم

 

 

کاش هرگز در محبت شک نبود 
تک سوار مهرباني تک نبود
کاش بر لوحي که بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حک نبود

 

 

اي نگاهت رونق فرداي من ... در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق ............... با تو ماندن بهترين روياي من

 

 

اي که بر لبهاي ما طرح تبسم مي شوي
دعوت ما بوده اي، مهمان مردم مي شوي ؟!!!

 

 

درسکوت دادگاه سرنوشت

عشق برما حکم سنگيني نوشت

گفته شد دل داده ها از هم جدا

واي بر اين حکم و اين قانون زشت

 

 

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق مي شود

عاقبت غربي ترين دل نيز عاشق مي شود

شرط مي بندم زماني که نه زود است و نه دير

مهرباني حاکم کل مناطق مي شود

 

دور از تو ای خسته خوبان چه نويسم؟

من مرغ اسيرم به عزيزم چه نويسم

ترسم که قلم شعله کشد صفحه بسوزد

با آن دل گريان به عزيزم چه نويسم؟

 

تو را گم مي کنم هر روز و پيدا مي کنم هر شب

بدين سان خواب ها را با تو زيبا مي کنم هر شب

تبي اين کاه را چون کوه سنگين مي کند آنگاه

چه آتش ها که در اين کوه برپا مي کنم هر شب

 

رفتی و ندیدی که چه محشر کردم

با اشکتمام کوچه را تر کردم

وقتي که شکست بغض تنهايي من

وابستگي ام را به تو باور کردم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم فروردین 1388ساعت 23:16  توسط  محمد حسن   | 


بیوگرافی مصطفی زمانی:

نام : مصطفی
نام خانوادگی : زمانی
اصلیت : شمالی
تابعیت : ایران
اولین نقش : حضرت یوسف
تحصیلات : کارشناس مدیریت صنعتی
محل زندگی : تهران
پیش از این از رویارویی با خبر نگاران احساس خوبی نداشته از عنوان کردن حرفهای تکراری بیزار است اعتماد به نفس زیادی دارد میدانست نقش حضرت یوسف سرو صدای زیادی میکند آدم محتاطی است ۹۹ درصد از آشنایان او را نسبت به مطبوعات دچار دلهره کرده اند از بچگی عاشق بازیگری بوده وقتی وارد دانشگاه شد

بقیه را درادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب...
+ نوشته شده در  جمعه نهم اسفند 1387ساعت 19:12  توسط  محمد حسن   |